تبليغاتX
اگه اون بخواد

اگه اون بخواد

عشق مالک هیچ نیست و در تملک کسی هم در نمی آید چرا که عشق را عشق کافی است

سلام به دوستايه خوب و مهربونم

حالتون چطوره خوبین ؟ چه خبرا  ؟ امتحانات چطور بود ؟

امیدوارم که امتحاناتتون رو با نمرات عالی و با موفقیت پشت سر گذاشته باشين. فكر كنم دوباره بايد درگير ترم تابستاني باشين. اميدوارم ترم تابستوني رو هم به خوبي پشت سر بزارين. خوب یه مدت نتونستم بیام پست بزنم. مي خواستم يه پست توپ بزنم با عكس، عكس از دريا و ساحل قشنگ شهرمون ولي نشد يعني عكسا آماده نيست   انشاالله هر وقت آماده شد تو اولين فرصت مي زارم. واااااااااااااااااااااااااااااااي كه دلم چقد هوايه مسافرت كرده ولي ...  .

 انشاالله هر كي مسافرت ميره بهش خوش بگذره و به خوبي و خوشي برگرده. انشاالله هر كي عروسي داره به بهترين نحو ممكن عروسيشون برگزار بشه و يه شب خاطره انگيز بشه واسشون. انشاالله هر كي رفته حج به خوبي و خوشي برگرده ( مخصوصاً تاتا گلي خودمون) انشاالله .....

 بهترينها رو براي خودم براي نوشينم و براي همه ي دوستاي عزيزم آرزو ميكنم. خوب خيلي حرف زدم   چون عكسا آماده نيست يه داستان آماده كردم فعلا اينو داشته باشين تا نوبت عكسا برسه

دوست جوناي خوبم نظر يادتون نره هاااااااااااااااااااااااااااااااااااا 

مواظب خودتون باشين دوستون دارم يه دنيا

روزی مردی , عقربی را دید که درون آب دست و پا می زند . او تصمیم گرفت عقرب را نجات دهد , اما عقرب انگشت او را نیش زد.

مرد باز هم سعی کرد تا عقرب را از آب بیرون بیاورد , اما عقرب بار دیگر او را نیش زد .


رهگذری او را دید و پرسید:"برای چه عقربی را که نیش می زند , نجات می دهی" .


مرد پاسخ داد:"این طبیعت عقرب است که نیش بزند ولی طبیعت من این است که عشق بورزم" .


چرا باید مانع عشق ورزیدن شوم فقط به این دلیل که عقرب طبیعتا نیش می زند؟


عشق ورزی را متوقف نساز . لطف و مهربانی خود را دریغ نکن حتی اگر دیگران تو را بیازارند.


شب خوبي داشته باشين


+ نوشته شده در سه شنبه ششم مرداد 1388ساعت 20:54 توسط لیانا |


 

سلام لاله ، سلام لادن

 

سلام «لاله» ، سلام «لادن»


هر سال که 17 تیر می رسد غمی کهنه ، چنگ می زند به دلم ؛ ریش می شود دلم.انگار همین دیروز بود که مردم ایران ، چشم و گوش دوخته بودند به رادیو و تلویزیون تا در جریان تازه ترین خبرهای بیمارستان «رافلس» سنگاپور قرار بگیرند.
همه دستها رفته بود بالا ، خیلى بالا ؛ اما شیره حیات پایین بود ، خیلى پایین و سرخى ‏اش تمامی سپیدى بیمارستان «رافلس» را پوشانده بود.
همین که «لاله» سفر کرد «لادن» در عطش رسیدن به همزادش ، تمامى عطر وجودش را پراکند و سر بر سینه سرد خاک گذاشت.او هم پرواز کرد ، پرواز.رفتن ، همیشه رسیدن نیست اما برای رسیدن باید رفت.این را من از «لاله» و «لادن» آموختم.
پیش تر گفته می شد حساس ترین جراحی تاریخ پزشکی ۴۸ ساعت طول می کشد اما بعدها مشخص شد به روز سوم و حتی چهارم نیاز خواهد بود.
به گزارش ایسکانیوز، یک تیم فوق تخصصی متشکل از ۲۴ پزشک و ۱۰۰ پزشکیار و پرستار به سرپرستی دکتر «کیت گاه» در اتاق عمل بیمارستان «رافلس» سنگاپور جمع شده بود تا پیچیده ترین جراحی مغز قرن را روی جمجمه «لاله و «لادن بیژنی» دوقلوی به هم چسبیده ایرانی انجام دهد.
این خطرناک ترین ریسک ممکن بود اما محبوب ترین دوقلوی ایران اصلا نمی ترسید.با وجود ۲۹سال زندگی پرحرارت ، دوقلوی ایرانی هرگز خویشتنداری و روحیه خود را از دست نداد.شور و عشق به زندگی مجزا و مستقل همواره در وجود این دو خواهر زبانه می کشید.
«لادن بیژنی» از ۲۹سال پیش که به دنیا آمد ، هرگز تنها نبود.همین را باید درباره خواهرش «لاله» گفت. آنان نزدیک تر از دو حبه انگور در یک خوشه بودند.سرشناس ترین دوقلوی ایرانی به سنگاپور رفت تا این وضع را عوض کند.آری این چنین بود که ۱۵ ، ۱۶ و ۱۷تیر 1382 حساس ترین جراحی قرن ، آغاز و با مرگ آن دو به تلخی پایان یافت.
«لادن» در شب پیش از جراحی می گفت : تمامی ریسک های این عمل را پذیرفته ایم و با شجاعت به اتاق عمل می رویم.«لاله» آرزو دارد هر دو سالم از اتاق خارج شویم.
خبر مرگ «لاله» و «لادن بیژنی» عصر 17 تیر 1382 مثل بمب و به فاصله چند دقیقه در سراسر دنیا پیچید و این درحالی بود که از شروع جراحی طاقت فرسا ۷۰ ساعت می گذشت.
هرکس در هر کجای دنیا که این خبر را شنید بی اختیار اشک ریخت ؛ اغراق نیست اگر بگوییم بیش از 200 میلیون ایرانی و غیر ایرانی ، برای بهبودی «لاله و لادن» دست به دعا بلند کرده بود. گزارش ایسکانیوز می افزاید، در آخرین بیانیه ای که بیمارستان «رافلس» درباره این جراحی منتشر کرد آمده بود : لحظاتی پس از جداسازی مغز دو خواهر به هم چسبیده «لادن» به خاطر نوسان جریان خون جان سپرد و دو ساعت بعد «لاله» نیز به همین دلیل به خواب ابدی رفت.تیم پزشکی ، دوشنبه شب و در طول روز سه شنبه بی وقفه تلاش کرد تا جداشدن سلولها و بافت مغزی دو خواهر در نهایت دقت و با کم ترین خدشه و ایراد صورت گیرد.جراحی با روند بسیار کند و پر از حرارت طی شد اما چون مغز آنان ۲۹ سال با یکدیگر گره خورده و مشترک بود و بافت یکسانی داشت این عمل ، تلخ ترین پایان را داشت.
*شجاعت همیشه ماندگار 2 خواهر
«مسعود ابراهیمی» خبرنگار می نویسد : خبر به اندازه کافی تکان دهنده است.همه خیره به نقطه ای مبهوت نگاه می کنند و من تلخ ترین خبر مرگی را که در طول این سالها شنیده ام از ذهنم می گذرانم. هنوز خبر ابتدایی بیمارستان «رافلس» را که حکایت از عملی موفق بود نمی توانم از یاد ببرم. هنوز شیرینی آن را در نگاه و جانم کامل حس نکرده ام.
ایمیلم را دوباره چک می کنم.می خواهم در میان تمامی آنچه از زمان رفتن «لاله و لادن» به سنگاپور دارم یکبار دیگر برای خودم مرور کنم.
«لادن» در آخرین ایمیل اش برایم نوشته بود : من بیش تر از «لاله» اصرار به این جدایی داشته و دارم.برای همین از پزشکان خواسته ام که رگ اصلی را برای «لاله» نگه دارند و اگر قرار به پیوند زدن رگی است آن را به من پیوند بزنند تا خواهرم امید بیش تری به زندگی داشته باشد.
تصویر «لادن» بارها و بارها در طول سالیانی که کنارشان بودم و اخبارشان را پیگیری کردم از ذهنم می گذرد.«لادن» دختری ، زرنگ ، بلا و پرتحرک بود که همیشه جلوتر از «لاله» گام برمی داشت و تصمیم می گرفت.
سناریوی جداسازی را «لادن» نوشته بود.«لادن» نقش اول را داشت.«لادن» دوست داشت جدا شود.«لادن» دوست داشت مستقل باشد.«لادن» دوست داشت زندگی کند.«لادن» می خواست به شیراز برود.در شیراز زندگی کند.«لادن» دوست داشت شاد به هر طرف که می خواهد برود.«لادن» می خواست تنها باشد و ... حالا «لادن» آزاد شده است.حالا «لادن» به خواسته اش که جدایی بود رسیده است اما چه قصه تلخی.حالا دیگر سرزمین شیراز بدون «لادن» تب کرده است.
دلم می خواهد از این خواب تلخ، از این رویای بی بازگشت رها شوم.به یاد چندروز قبل از سفرشان می افتم.«لادن» می گفت : خبر رفتنمان را ننویسید ، ما باید برویم.هر چه می خواهد بشود.
کاش اینگونه نمی شد.۲۹سال بودن در کنار هم ، ۲۹سال پایداری ، ۲۹سال با سختی ها مبارزه کردن ، ماندن ، بودن و امید داشتن.حالا دیگر سرفصل تلخ دیگری باید بر قصه تمام نشدنی و جاودانی دوقلوی ۲۹ساله ایرانی نگاشت.دوقلویی که با زندگی شان چشم تمام دنیا را به سوی امید ، مقاومت و زندگی گشود. با تصمیم آنان چشم دنیا به سوی اراده و زندگی خیره شد و با مرگ «لاله» و «لادن» قلب جهان لرزید.
می دانم که «لاله» و «لادن» یک بار دیگر ایرانیان را به عنوان سمبل عشق و گذشت به دنیا معرفی کرده اند.این را هم اما می دانم که در طول سالها به آنان بی مهری کردیم ، ندیده شان گرفتیم و از بذل محبت دریغ ورزیدیم.«لاله » آرزو داشت خبرنگار شود اما افسوس ....
* 2 جسم در یک روح
«داریوش آرمان» خبرنگار نیز نوشته است : انگار همین دیروز بود که آنان را دیدم ؛ اما نه اردیبهشت 1376 بود.نخستین بار به دعوت گروه جویندگان عاطفه به روزنامه ایران آمده بودند.
تا آن موقع خواهران به هم چسبیده را از نزدیک ندیده بودم.خیلی دوست داشتم رودررو با «لاله و لادن» حرف بزنم و بالاخره آن لحظه فرا رسید.برای استقبال از آنان و همراهی ، با عکاس روزنامه به جلوی در رفتیم.پس از احوالپرسی ، سوار آسانسور شدیم و به تحریریه رفتیم.
به محض ورود ، هردو جلوی آینه قدی رو به روی آسانسور مکثی کردند و پس از مرتب کردن لباسها و روسری شان وارد تحریریه شدند.حضور آن دو در همان دقایق نخست ، نگاه تمامی همکاران را خیره نگه داشته بود.گفت وگوی خبری آغازشد و خواهران استثنایی درطول مصاحبه از زندگی و مشکلاتشان سخن به میان آوردند.راستی که چقدر سخت بود تحمل این همه مشکل.
«لادن» که پرحرف تر بود می گفت : شما را به خدا کمک کنید تا با یاری مردم و مسئولان من و خواهرم از هم جداشویم.از این زندگی سخت و رنج آور خسته شده ایم.«لاله» هم حرف های خواهرش را تایید می کرد.هرچه بیش تر حرف می زدند بیش تر به عمق رنج درونی آنان پی می بردیم.
درخلال همین گفت وگو ، دوقلوی به هم چسبیده از برخی سوءاستفاده ها و ناجوانمردی هایی که درحقشان شده بود سخن به میان آورد.از این که با سو استفاده از نام و وجودشان ، برخی افراد چه سودهای کلان که به جیب زده بودند.«لاله و لادن» از این وضعیت به ستوه آمده بودند ، این را در تمامی حرفهایشان می شد حس کرد.
آنان با وجود عاطفه شدید خواهری دوست داشتند مثل تمامی آدم های روی زمین مستقل زندگی کنند.
«لادن» می گفت : اگر پای یکی از ما آسیب ببیند دیگری هم مجبور است در خانه بماند و استراحت کند یا به مطب دکتر برود.من رشته حقوق را دوست داشتم و «لاله» روانشناسی را اما متاسفانه نمی توانستیم هر دو در رشته موردعلاقه خود درس بخوانیم.بنابر این مجبور شدیم حقوق بخوانیم.
خلاصه دو خواهر ساعتها درددل کردند.
آن روز پس از پایان گفت وگوی مفصل ، دوقلوی به هم چسبیده تحریریه را ترک کرد.هنگام خروج وقتی مقابل آسانسور رسیدند بازهم مکث کوتاهی کردند.در آسانسور از آنان خواستم خاطره ای تعریف کنند و «لادن» گفت: روز اول مدرسه را هیچ وقت فراموش نمی کنم.اول «مهر» همراه پدرخوانده مان به مدرسه رفتیم.آن موقع در کرج زندگی می کردیم.وقتی وارد مدرسه شدیم مدیر و ناظم مانع ورودما شدند و گفتند بچه ها از شما می ترسند و حضورتان نظم کلاس را به هم می زند.
به همین دلیل اجازه ندادند سرکلاس حاضر شویم.آن روز وقتی به خانه برگشتیم تا شب گریه کردیم.چندر وز بعد همراه ناپدری به دفتر شهید «باهنر» در وزارت آموزش و پرورش رفتیم.او پس از اطلاع از مشکل ما بلافاصله دستور داد مشکل ورود به مدرسه حل شود.بدین ترتیب از روز بعد ، مثل همه بچه ها سرکلاس حاضر شدیم.
«لاله» و «لادن» اسطوره استقامت و پایداری بودند، اسطوره صبر و تحمل ، دختران فراموش نشدنی ایران زمین.
به حتم آنان راهی را انتخاب کردند که از سرانجامش به خوبی آگاه بودند.برای جدایی دو جسم در تلاش بودند نه دو روح ؛ اما نه ، دو جسم بودند در یک روح.
هرچه بود پرونده زندگی کوتاه و رنج آور «لاله» و «لادن» با اشک ملت مهر شد.به باورم ، این پرونده یک پیام مهم داشت : بشریت با تمام پیشرفت های علمی هنوز در گام نخست است.
 
 
 
 
لحظه هایتان پر نیلوفر و یاس
                                       
                       خــــدانــــــــگهـدار
 
 

+ نوشته شده در چهارشنبه هفدهم تیر 1388ساعت 18:19 توسط نوشین |


دلم می نویسه. من کاتب دلم ! اگه می لرزم / اگه در ارتعاشم / اگه نفسام به شماره افتاده / نبضم تند می زنه / اگه ملتهبم / برای اینه که این حس مهمون تازه ایه / میوه ای نوبرانه / صدای نفسامو می شنوی؟ صدای نفساتو می شنوم!

ماها و همه موجودات همواره در حال دعوتیم دعوت از هر سویی که در اونیم به سمت مدار و جاذبه عشق الهی. خالق هستی ما رو به سمت حلقه خودش جذب می کنه با نشانه ها و حوادث و پیام ها...

و اگه که هشیاری موجودات کامل باشه پیامو می شنون و به سمت اون مدار حرکت می کنن و وقتیکه توی اون مدار قرار می گیرن احساس رضایت / آرامش / شادی و شعفی لبریز شده از جام وجود می کنن / احساس آزادی و رهایی / احساس امنیت و اعتماد به همه ذرات وجود / احساس عشق و مهری بی قید و شرط به همه موجودات / ای دوست بنابراین هر حرکتی رو در هر سمت و سویی / دعوتی برای اتصال به مدار عشق الهی بدون! آیا رفتن به این مسیر در نهایت منو به مرکز عشق کیهانی نزدیک می کنه یا دور؟ آیا جهت گیری افکار تو در جهت افزایش نیروی عشق در توست یا ایجاد تنافر و تاریکی نسبت به دیگرون! در این نگاه آدم باید خودش رو مهمونی ببینه که میزبانا از هر جنس و از هر خلق و خو اونو به  ضیافتی دعوت می کنن / آیا به هر دعوتی و به هر نیت و قصدی به سوی اون ضیافت کشیده میشه یا نه؟ اینجاست که آدم آرزو می کنه پیش از روبه رو شدن با خورشید ای کاش شب رو می شناخت / تا لحظه دعوت مستقیم حق رو به غفلت باطل نکنه! اینجاست که آدم می فهمه تفاوت اصل با بدل رو / و اگه دل آگاه نباشه رد پای خدا رو توی دل مشغله هاش گم میکنه / هر فکری یه دعوت کننده ست. یه میزبان مرموز نامرئی! آیا فکر تو .تو رو به سمت مدار عشق الهی می کشونه؟ آیا فکر تو می خواد روزی معنوی تو رو اضافه کنه یا در حال جنگ با اقتدار معنویته؟ با افکار مخرب / با افکاری که تو رو از مدار عشق الهی دور می کنه نجنگ! فقط این افکار رو انتخاب نکن.

چه خوش حال اون کسیکه پیش از خنده گریسته باشه و پیش از پاسخ پرسیده باشه.

چه خوش حال اون کس که پیش از زنده بودن مرده باشه و پیش از گفتن و نوشتن

سکوت کرده باشه و پیش از دیدن ندیده باشه.

و چه خوش حال اون کس که پیش از شنیدن آوای دل کوکی / ناکوکی رو شنیده باشه!

و چه خوش حال اون کس که پیش از تندرستی درد رو لمس کرده باشه.

و چه خوش ست پیش از پختگی خام بودن و پیش از روشنایی توی تاریکی غرق شدن و چه خوش حال اونایی که پس از دوری و فراقت و غم و درد به ضیافت عشق الهی دعوت می شن و از اون لحظه به بعد انتخابی جز ملاقات با حضرت حق ندارن چه خوش است حال آنان چه خوش است ...

امشب واسم شب قشنگیه / این شب رو دوست دارم / نوشتنو هم خیلی دوست دارم

 

 

در این شب از نیمه گذشته حال من چنین است

ای آنکه می خوانی ام من و تو در مدار الهی می گردیم

و در ساحت عشق الهی محرمیم

 

 

 

شبتون قشنگ

 

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم خرداد 1388ساعت 21:24 توسط نوشین |


گفته بودی قدمم لرزان است

قلبم از معنی عشق عریان است

لب من با خنده

و دلم با شادی

با همه بیگانه است

ودر این وادی پر جوش و خروش

زورق تن به میان امواج

خسته بی رمق و حیران است

ولی ای دوست فراموش مکن

در میان همه خسته دلان

در فرا سوی وجود من وتو

یک چراغ روشن

هم چو اتشکده ای پا برجا

می تراود نوری

به دل خسته ما

این چراغ روشن رهنمای من و توست

رهنمایی که به تاریکی شب می تازد

 

 

 

+ نوشته شده در شنبه نهم خرداد 1388ساعت 20:54 توسط نوشین |


سلام / خاطرتون هست که دو هزار سال پیش از این نوشین مریض شده بودحالا فکرش رو بکنید که ده هزار سال پیش از اونم مجبور شد از خونه مادربزرگه (که هزار تا قصه داره!) اسباب کشی و نقل مکان کنه و ... درد سرتان ندهم: آپ کردنه نوشین هم واسه همین خاطر عقب افتاد! با پوزش از حضار محترم  یا شایدم به این خاطر که قبض قلبم اومده آخه میدونی مغز من هر ماه واسه اعضای بدنم قبض می فرسته ولی چندین ماهه که قبض قلبم از بقیه بیشتر می یاد (شوخی کردم) اصلی ترین دلیلی که میتونم بهتون بگم امتحانام بوده و از این به بعدم در خدمت کتابای دوران متوسطه هستیم تا از پشت این میله های کنکور بیایم بیرون (الهی که هر چه زودتر قبول بشیم من و ... ) .

لیانا خانومی خیلی ماهی بهت گفته بودم اینو چون با وجود اینکه من اذیتش میکنم مثلا توی امتحاناتم اون خیلی اذیت شد چون حرفم نمیزدم باهاش (نه اینکه اصلا حرف نزنما) / جواب تلفنم نمیدادم / با این وجود لیانا خیلی گله / لینکای جدیدی هم به وب اضافه شده که اینم باز کاره خودشه دیگه.(دستش درد نکنه) .

و اما ...

جملات زیبای لحظه ها / جملات لحظه های زیبا

 

 برای نبودنت گلایه نمی کنم

     چون تا نبودنت نباشه

    لذت بودنت احساس نمیشه .

 

هیچگاه دلت را به روزگار نسپار

     که دریایی از نا امیدی ست

     دلت را به خدا بسپار

     که دریایی از امید است .

 

آخرین شعر مرا قاب کن و پشت نگاهت بگذار

    تا که تنهایی ات از دیدن او جا بخورد

    و بداند که دل من با توست 

       در همین یک قدمی .

 

وقتی که پشت سکوت پنجره

    حتی لبخند تو رو باد می بره

    وقتی تو غربت خیس کوچه ها

    ستاره می شکنه اما بی صدا

   از کدوم طرف باید به هم رسید

   با کدوم لهجه باید فریاد کشید .

 

نسترن را سایه بانت می کنم

    دیدگانم را چه قابل

    جان فدایت می کنم .

 

ای صبا نکهتی از خاک ره یار بیار

    ببر اندوه دل و مژده دلدار بیار

    نکته روح فزا از دهن دوست بگو

   نامه خوش خبر از عالم اسرار بیار .

 

اینم یه آدرس واسه کتاب خونا( www.naslenowandish.com ) از جمله كتاباش: ۱-تريلوژي عشق ۲-آيا تو آن گمشده ام هستي؟ ۳-اصول كنترل استرس ۴-بهداشت و زيبايي صورت به لطافت گل ۵- به خودت كمك كن چون هيچ كس اين كار را نخواهد كرد ۶-اسرار ذهن ثروتمند ۷-آنچه زنان و مردان نمی دانند و...(دیگه بقیه رو خودتون برین نگاه کنین) .

 

 

شاد باشید / به زندگی لبخند بزنید / امید داشته باشید و از همه مهمتر تجربه های دیگرون رو دوباره تجربه نکنید / صدای درونتون رو بشنوید / روزنامه بخونید / ورزشم بکنید / جدول حل کنید / یه کمی هم به مخ نازنینتون فشار بیارید تا تاثیر خوبش رو تو زندگیتون ببینید / حتی اگه تو بدترین شرایط هستین هم لبخند بزنین چون باور کنین رمز موفقیت همینه و نزارین خنده رو لباتون بمیره .

 

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1388ساعت 11:35 توسط نوشین |


سلام به همه ی دوستای خوبم   

خوبین ، خوشین ، سرحال و قبراق و سلامت هستین

گفتم امروز یه داستان براتون بزارم که واقعا هم داستان قشنگیه و من خودم از این داستان خوشم اومد و گفتم ...

بزارین وقتی تا آخر داستان رو خوندین، بگم چی گفتم، خوب ؟

ناراحت که نمیشید ؟ پس شما داستان رو بخونید و در آخر نظر من رو هم در ادامه ی اون بخونید امیدوارم از این داستان خوشتون بیاد

خوب بیشتر از این دیگه حرفی نمیزنم تا شما داستان رو بخونید فقط اینو بگم که نوشین جونم الهی

فعلا توی گرداب امتحانات هستش و حسابی داره می خونه نه گوشی جواب میده   ، نه از خونه میاد بیرون ، و فعلا فعلنا نمیتونه پستی بزنه اما اینو بدونید که می یاد و نظراتتون رو می خونه و بابت نظراتی هم که تو پست های قبلی گذاشتید گفت ازتون تشکر کنم

منم خیلی خیلی خیلی ازتون ممنووووووووووونننننننم بابت کامنت ها و نظراتی که میزارید

 

راه بهشت

 مردی با اسب و سگش در جاده‌ای راه می‌رفتند. هنگام عبوراز كنار درخت عظیمی، صاعقه‌ای فرود آمد و آنها را كشت. اما مرد نفهمید كه دیگر این دنیا را ترك كرده است و همچنان با دو جانورش پیش رفت. گاهی مدت‌ها طول می‌كشد تا مرده‌ها به شرایط جدید خودشان پی ببرند.

پیاده ‌روی درازی بود، تپه بلندی بود، آفتاب تندی بود، عرق می‌ ریختند و به شدت تشنه بودند. در یك پیچ جاده دروازه تمام مرمری عظیمی دیدند كه به میدانی باسنگفرش طلا باز می‌شد و در وسط آن چشمه‌ای بود كه آب زلالی از آن جاری بود. رهگذر رو به مرد دروازه ‌بان كرد و گفت ...


ادامه مطلب

+ نوشته شده در سه شنبه یکم اردیبهشت 1388ساعت 20:20 توسط لیانا |


سلام اصلا و ابدا قصد آپ کردن نداشتم

 

 

ولی مجبورم

امیدوارم که حالتون خوبه خوب باشه علی الخصوص مریم خانومی / آخه مریم گلی من کی باهات قهر بودم که حالا باشم ؟ این وبه شماست که با ما قهره چون اصلا بالا نمیاد / چرا دلیلش چیه؟ / امشب بگی نگی حالم بد شد واسه خاطر اینکه هر وبی رو که باز میکردم سریع می اومد بالا الا وبه شما

از قبل از نوروز وبت دیگه باز نشده که من بتونم بیام و جوابتو بدم که نگرانم نباش / تو هم همش گله مند بودی که چرا حداقل نمیام و بهت بگم که حالم چطوره / خدا کنه هر چه زودتر وبت باز بشه /لیانا الان گفت وبت باز شده و واست کامنت گذاشته ولی من هر کاری کردم نتونستم.

به مریم گلی بگین که دلتنگشم

امیدوارم همتون خوب و خوش و سلامت باشین

شبتون قشنگ

 

+ نوشته شده در پنجشنبه بیستم فروردین 1388ساعت 21:48 توسط نوشین


تو
به من لبخند زدی،دستانم را گرفتی و راه را آغاز کردیم: من از خاک جدا شدم.
تو
مرا بر فراز کوهساران بردی،
فرا سوی رودخانه ها و موجها،
در سایه سار پل ها و جنگل ها،
و در چشم انداز چمنزاران،
من
تازگی و طراوت را نفس می کشیدم.
... و علفها در سبز شدن معنی پیدا می کنند؛
کوهها با قله ها و دریاها با موجها زندگی پیدا می کنند.
و انسان ها همه انسان ها با عشق فقط با عشق
پس بار خدایا بر من رحم کن؛ بر من که می دانم
ناتوانم رحم کن.
باشد که خانه ای نداشته باشم
باشد که لباس فاخری بر تن نداشته باشم
باشد که حتی دست و پایی نداشته باشم
اما نباشد
هرگز نباشد
که در قلبم عشق نباشد
" آمین"


HOME
E-Mail
Night Skin


LinkDump

همه چيز در مورد الكترونيك
اگر تنهاترین تنها شوم باز هم خدا هست
مرجع ابزارهای وب مستر
×چشمک×
جوانه قلم
نوجوانه
رنگ خدا
ناب و زلال
سرگرم کننده ترین وب
این همینه ...همین
عاشقانه های صمیمی
فریاد دانشجو
عمرا اگه لنگه این وبلاگ رو پیدا کنی
سرزمین کهربا
به نام تک نوازنده ای گیتار عشق
مهان 1011 وبلاگی برای همه
آنگاه که عاشق شدم(مریم گلم)
آرشیو پیوندهای روزانه


Archives

مرداد 1388

تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387


Categories

حرفهای خودمونی
آشپزي
عرفاني
آموزش
داستان
دانستني ها
مناسبتها
مطالب جالب و خواندني
عكس و والپيپر


Authors

نوشین

لیانا


Links

دل شکسته/هیوا
تنها پناه آشفتگان دیار سرنوشت
بستنی داغ
پادشاه صخره ها(اميد)
راه مثبت نگری
یه نی نی تنهای تنها
پسری تنها
نگار و نهال و شمرون
من که عاشق نشدم/فقط دلم گرفته
من وعشق........دیگه هیچ
آنگاه که عاشق شدم(مریم گلم)
کاغذی واسه تنهاییم
نونو و جوجو و داداش شهاب
قصه گل و تگرگ
توراچشم درراهم
در پناه تو
دو راهي
امپراطور دلها
لحظه های نارنجی
یه بغل پروانه
بهار
♥ღ•.•عقشولانه♥ღ•.•
بی تو تنهاترینم تارا
قصر عشق
راز دلهاي خودماني
•.(¯`•ستاره ی کره ی جنوبی•´¯).•
عاشق و معشوق (اردوان
دختری تنها (شیما)
دفتر خاطرات یک دختر
(((...سوگند عشق...))) (ناهید)
ღ¸.•مسافر تنها¸.•ღ
ღ¸.•*´ازادهღ¸.•*´
نوادا شادمهر
ساحل آرامش
امواج سحر آمیز (سوگل)
رختکن خاطرات ( تاتا )
پادشاه دانلود فیلم
تولدی دیگر ( کیمیا )
جزیره قشم ( مجید )
سايه هاي سكوت ( هستي )
دل نگاره ها ( شیرین )
۩۞۩ دلــــــتنگی شـــــروو ۩۞۩
گاهی مرا به نام کوچکم بخوان
جايي براي با هم بودن
غوغاي عشق در دفتر عشق
مری و شوهری
روز از نو.... (گلنوش)
غریب آشنا
سیاه ، سپید ، خاکستری
يك فرشته
نسيم آرامش
آلبوم روزهای زندگی ما (مجی)
روزهای قشنگ من و همسری (خانومی)
صورتی و همسر مهریونش (صورتی)
دلم از عشق تو و یاد تو نمیشه جدا (مینا)
نسیم آرامش (فاطمه)
برای شادی روحم (سارا)
وحید یعنی تنها (وحید)
یک ز ندگی تازه
عشق من نمیدونم کجاست (آرام عزیز)
نایت گالری
قالب های نایت اسکین





Design by : Night Skin


اگه اون بخواد





Powered by WebGozar


Love Cursors